مصاحبه آمنه بهرامی را با رادیوفردا خواندم. توان برخاستن و سر کاررفتن ندارم. ساعت هشت صبح است. به زودی ساعت ها آمنه را به 12 ظهر می رسانند. دستپاچه شده ام انگار. نمی دانم. هیچ چیز نمی دانم. وحشت کرده ام از این خشم.این زن را خشم فروخورده است. انگار شده باشد عریانی خشونتی که بر تمام زنان رفته است.چرا نمی تواند ببخشد؟
وحشتناک تر این است که من می توانم این زن را بفهمم. دل و دست و پاهایم سست شده است؛ درک این حجم خشونت و خشم تحمل ناپذیر است. خشونتی که خانه کرده است در این جامعه. خشونتی که هر روز تجربه اش می کنیم. آمنه امروز دارد پرده از عادت زیستن با این خشونت بر می گیرد؛ چطور می تواند این زن اسید بریزد توی چشم های زنده ی کسی!
مصاحبه را سه بار خواندم. او تنها مجید موحدی را تنبیه نمی کند. دارد از همه ی ما انتقام می گیرد؛ یاالله، تاب بیاورید، با من تاب بیاورید، جان داشته باشید و خشمم را درک کنید، مرا تنها مجید موحد کور نکرده است، شما هم بی سهم نبوده اید؛ همه تان: قانون، دستگاه قضاوت، جامعه و شما که فقط بلدید شروع کنید به نوشتن. من حالم از همه تان به هم می خورد. حالا چند ساعت که نه، چند دقیقه نزدیک شوید به آنچه بر من رفته است.
در این سال ها بر آمنه چه رفته است؟ چرا؟ حالا این چرخه ی معیوب بازتولید می شود نه در کتاب ها که تا چند ساعت دیگر؟ ساعت هشت و نیم است. آمنه آیا تا سه ساعت و نیم دیگر دوباره...
این دوزخ مردسالاری است که زن و مرد همه را با هم می سوزاند. این لحظه ای است از جهانی مردسالار. جهانی که در آن به فکر مردی خطور می کند که به زنی که نمی خواهدش، بگوید؛ حالا که از آن من نیستی، پس بسوز. این جهانی است که تا چند ساعت دیگر زنی دوباره قربانی اش می شود؛ این بار قربانی اعمال خشونت. زنی که نمی تواند ببخشد. زنی که در بخشیدن تنها مانده است. زنی را که کمکش نکرده ایم بتواند ببخشد.