۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

این زن را خشم فروخورده است

مصاحبه آمنه بهرامی را با رادیوفردا خواندم. توان برخاستن و سر کاررفتن ندارم. ساعت هشت صبح است. به زودی ساعت ها آمنه را به 12 ظهر می رسانند. دستپاچه شده ام انگار. نمی دانم. هیچ چیز نمی دانم. وحشت کرده ام از این خشم.این زن را خشم فروخورده است. انگار شده باشد عریانی خشونتی که بر تمام زنان رفته است.چرا نمی تواند ببخشد؟

وحشتناک تر این است که من می توانم این زن را بفهمم. دل و دست و پاهایم سست شده است؛ درک این حجم خشونت و خشم تحمل ناپذیر است. خشونتی که خانه کرده است در این جامعه. خشونتی که هر روز تجربه اش می کنیم. آمنه امروز دارد پرده از عادت زیستن با این خشونت بر می گیرد؛ چطور می تواند این زن اسید بریزد توی چشم های زنده ی کسی!

مصاحبه را سه بار خواندم. او تنها مجید موحدی را تنبیه نمی کند. دارد از همه ی ما انتقام می گیرد؛ یاالله، تاب بیاورید، با من تاب بیاورید، جان داشته باشید و خشمم را درک کنید، مرا تنها مجید موحد کور نکرده است، شما هم بی سهم نبوده اید؛ همه تان: قانون، دستگاه قضاوت، جامعه و شما که فقط بلدید شروع کنید به نوشتن. من حالم از همه تان به هم می خورد. حالا چند ساعت که نه، چند دقیقه نزدیک شوید به آنچه بر من رفته است.

در این سال ها بر آمنه چه رفته است؟ چرا؟ حالا این چرخه ی معیوب بازتولید می شود نه در کتاب ها که تا چند ساعت دیگر؟ ساعت هشت و نیم است. آمنه آیا تا سه ساعت و نیم دیگر دوباره...

این دوزخ مردسالاری است که زن و مرد همه را با هم می سوزاند. این لحظه ای است از جهانی مردسالار. جهانی که در آن به فکر مردی خطور می کند که به زنی که نمی خواهدش، بگوید؛ حالا که از آن من نیستی، پس بسوز. این جهانی است که تا چند ساعت دیگر زنی دوباره قربانی اش می شود؛ این بار قربانی اعمال خشونت. زنی که نمی تواند ببخشد. زنی که در بخشیدن تنها مانده است. زنی را که کمکش نکرده ایم بتواند ببخشد.

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

نامه به يك اصلاح‌طلب خارج از ايران

جناب آقاي مهاجراني
با سلام
اينجانب در جايگاه يك شهروند سبز به جنابعالي حق نمي دهم زبان من باشيد و خواسته‌هايم را به خواسته‌اي انتخاباتي تقليل دهيد. جنابعالي كه به ويژه سال‌هاست مهاجريد، اين روزها در هواي اين مرز و بوم نفس نمي‌زنيد.
با احترام

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

ما با جان‌ها و لباس‌هايمان آمده بوديم

ما صبح، شناسنامه‌هامان را گذاشتيم توي كيفمان و توي دلمان اميد بود و دلهره.
شب به خانه‌هامان آمديم. پيش از ما، اضطراب توي خانه و شهر و توي دل‌هامان خانه كرده بود.
شب را كسي خوابيد؟ هوا هنوز گرگ و ميش بود. ما يكديگر را صدا كرديم: -«بيداري؟»
- «بيدارم. بگو»
- «همه چيز تمام شد.»
ديروز رفته بود. صبح كه شد، فاجعه را باور كرديم. برخاستيم و بر تجاوز شما بر امانت روياي شريفمان گريستيم. يكديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. دلهامان را انباشته بوديد از خشم. بر شهر گرد مرده پاشيده بودند. پيش از آمدن خورشيد، سياه‌كاريتان دامنگير شهر شده بود.
آن روز را تاب آورديم. همچون همه‌ي تاريخمان. تاريخمان را زيسته بوديم. بر خشم‌مان صبر كرديم و به روياي عزيز آزادي دل بستيم؛ در برابر صف‌آرايي‌‌هاي شما، ما تنها با جان‌‌ها و لباس‌هايمان به خيابان‌ها آمديم. سكوت كرديم و دو انگشتمان را بالا آورديم.
ما تنها با قلب‌هامان آمده بوديم. دهانمان خشك شده بود. آفتاب داغ مي‌تابيد؛ همچنان كه بر سر مادرانمان در شالي‌ها و دشت‌ها و بر سر پدرانمان در مزارع و كارخانه‌ها و خيابان‌ها و بر سر كودكانمان با فال‌ها و دعاهاشان در خيابان‌ها.
در جيب‌هايمان هيچ بود. هيچ بزرگ و شريف؛ همچنان كه در جيب كارگران و كشاورزانمان.
ما توي جيب‌هايمان تنها يك دست‌بند سبز داشتيم.
در دست‌هايمان تنها انگشتانمان را داشتيم. دو تايشان را بالا آورده بوديم.
توي سرمان، روياي آزادي بود و اصلاح. برانداز، ما نبوديم. آشوبگر، ما نبوديم. آشوبگرها با دو انگشت و يك قلب به خيابان نمي‌آيند.
ما با دهاني تفديده در سكوت راه مي‌رفتيم.
شما دهان بسته‌ي ما را تاب نياورديد.
شما توي قلب‌هاي نجيب و نازنين خواهران و برادران ما گلوله كاشتيد. شما بر شريف‌ترين دست‌هاي سبز، دست‌بندهاي آهنين زديد و زندان‌ها را انباشتيد از آزاده‌ترين مردمان اين سرزمين. شما بر پاك‌ترين جان‌ها، پليدترين اعمال را روا داشتيد.
يك‌سال گذشته است؛ بر ما بسي سخت! ما عادت كرده‌ايم به مردن، به زندان رفتن، به اضطراب و به گريستن در خلوت‌ها و جلوي مانيتورهايمان.
و در تمام اين‌ها، در تمام روزها و شب‌ها و هفته‌هاي ما، ايمان ريشه دوانده است.
يك‌سال گذشته است؛ بر شما بسي سخت‌تر! زيرا «مرگ كسب و كار شماست».


۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

باد مي‌آيد/ مريم خواب است/ پنجره را باز كن/ پروانه ها مي‌آيند
اين اولين شعر اميركوچولوي هفت ساله‌ي من است در هنگامه‌اي كه عصر آخرين روز هفته فرايم گرفته است.
مي آيند؟ پروانه‌هاي شعر كودكانمان مي‌آيند؟

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

اعمال جريمه‌ي نقدي عليه زنان به بهانه ي بدحجابي، اقدامي شرم‌آور از سوي سردمداران ايدئولوژي مردانه است و نشان مي‌دهد، خشونت عليه زنان تا مرز مخالفت با حضور آنان در بيرون از خانه ريشه دوانده است.
بي‌ترديد زنان و به‌ويژه فعالان جنبش زنان اين حد از خشونت را برنخواهند تابيد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

بر خلاف حرفهايي كه درباره‌ي هيدگر و ارتباطش با نازيسم هست، برخي‌ها مثل ريكور، گادامر و ياسپرس، خود قرباني خشونت نازي‌ها بوده‌‌‌اند. بابك احمدي در «تأويل متن»، خاطره‌اي از گادامر نقل مي‌كند كه من به مضمون نقلش مي‌كنم.
گادامر مي‌گويد كه پس از بمباران، ويرانه‌ بود و چند تا از شاگردهايم. شمعي روشن بود و باقي همه ظلمت. ما با هم شعري از ريلكه زمزمه كرديم.
.
.
.
پيش از ما، جهان خشونت خارج از تصوري را تجربه كرده است. سكوتي اندوهبارتر از ما، وقتي بر آدمي تحميل شده است. تاريخ خودمان نيز هم. «جخ! امروز از مادر نزاده‌ام».
در اين سكوتي كه حاكم است بر ما و بر ارديبهشت اين سال، تنها هنر است كه مي‌‌تواند شمعي روشن كند. شعر، فيلم، رمان... .
اميد را هنر مي‌تواند بيافريند.

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

مي‌خواستم چارشنبه سوري را تبريك بگم. همين!

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

امروز اونا انقلاب؛ فردا ما آزادی
در این حرکت نوعی ناسنجیدگی هست که دوستش ندارم. جنس این کار با آن چه اعتراض مدنی می خوانیمش، متفاوت می نماید.

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

مثل تابستانی که صدای باران مدام می آید...


حالم خوب است؛ مثل تابستانی که صدای باران مدام می آید.
اشک ها را گذاشته ام برای روز شوق. امید توی دلم، راه رفتنم، کار کردنم، خانه کرده است. کاش می دیدمتان. این جا که نمی شود حرف زد.


۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

در اهمیت و لطف خواندن مثنوی «موش و گربه» اثر «عبید زاکانی»

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

احمدی‌نژاد سخنرانی‌اش را در نشست مجمع عمومی سازمان ملل با این عبارت پایان داد:
زنده باد عشق و معنويت، زنده باد صلح و امنيت، زنده باد عدالت و آزادي

و من به‌ پاییزان اوین می‌اندیشم؛ به خواهران و برادرانم؛ به جنون احمد زیدآبادی
و ذهن من پر است از کلمات دربند
و زبانم پر است از سکوت قبرستان‌ها
و خیابان‌ها
و خانه‌ها
و شهر
و اندوه مادران‌شان.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

می‌نویسم. می‌خواهم کمی از دل‌نوشته‌نویسی فاصله بگیرم و به‌طور جدی‌تر بنویسم.

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

و در این گلخن مغموم پا درجای چنانم که مازوی پیر بندی دره‌ی تنگ

کاش می شد آدمی وطنش را بردارد و با دلتنگی هایش ببرد با باد!